انتشار محتوای دوره‌ها، تحت هر شرایط و به هر شکلی، ممنوع است و پیگرد قانونی دارد

انتشار محتوای دوره‌ها در هر شرایطی پیگرد قانونی دارد

تقدیر یا اختیار؟ حقیقت کدام است؟ (نگاهی روانشناسانه به سرنوشت)

سرنوشت را نمی‌توان کاملا رد یا اثبات کرد، اما می‌توان آن را بستری برای رشد دانست و نویسنده فصلی از زندگی خود بود.

تقدیر یا اختیار
11 دقیقه
اشتراک گذاری

از لحظه‌ای که انسان چشم به جهان گشود با یک پرسش بزرگ روبه‌رو بود: آیا مسیر زندگی‌ از پیش نوشته شده‌است یا او خود نویسنده سرنوشت خود است؟ انسان در برابر حوادث گوناگون، از عشق و ازدواج گرفته تا بیماری و مرگ، بارها از خود می‌پرسد: «آیا این اتفاق تقدیر من بود یا می‌توانستم جلوی آن را بگیرم؟» باور به تقدیر، ریشه‌ای کهن دارد. از اساطیر یونان باستان تا فرهنگ‌های شرقی، همواره باور به نیروهای برتر وجود داشته‌است که می‌توانند زندگی انسان را کنترل کنند. در مقابل، صدایی دیگر در درون ما نجوا می‌کند که «تو می‌توانی سرنوشت خود را تغییر دهی». این تضاد میان جبر و اختیار تنها یک موضوع فلسفی نیست، بلکه تجربه‌ای روان‌شناختی و عاطفی است که در تصمیم‌های روزمره ما حضور دارد.

در این مقاله تلاش می‌کنیم از لابلای تاریخ، فلسفه، روان‌شناسی و علم عبور کنیم و پاسخی به پرسش کهن: «آیا تقدیر حقیقت دارد؟» پیدا کنیم. اما هدف ما تنها پاسخ به این پرسش نیست بلکه قصد داریم نقش این دوگانگی و سرگردانی را در سلامت روان، انگیزه و کیفیت زندگی خود بررسی کنیم و ببینیم که چگونه می‌توان نگاهی متعادل و هوشمندانه به آن پیدا کرد.

نگاهی به ریشه‌های باور به سرنوشت

نگاهی به ریشه‌های باور به سرنوشت

پیش از آنکه روان‌شناسی و علم مدرن به سراغ این پرسش بروند، انسان‌های نخستین در تلاش برای توضیح اتفاقات زندگی، نگاهشان را به آسمان و نیروهای ناشناخته دوختند. سرنوشت برای آن‌ها تنها یک باور ساده در کنار اعتقادات مذهبی و معنوی‌شان نبود، بلکه ابزاری بود برای معنا بخشیدن به جهان پر از ابهام و ناامنی، که آن‌ها را احاطه کرده بود. انسان‌های نخستین ابزارهای زیادی برای کنترل شرایط پیرامون خود نداشتند و جان سالم به در بردن برایشان اولین اولویت زندگی محسوب می‌شد. بنابراین آن‌ها به باورهای قدرتمندی نیاز داشتند تا احساس کنترل و تسلط خود را بر محیط به دست بگیرند و آنچه نمی‌توانند تغییر بدهند را بپذیرند. از دل همین نیاز، اسطوره‌ها، ادیان و روایت‌های کهن پدید آمدند که هر کدام به شیوه‌ای خاص سرنوشت انسان را ترسیم کردند.

·       اسطوره‌ها و ادیان

در بسیاری از تمدن‌های باستانی سرنوشت به‌عنوان نیرویی ماورایی در نظر گرفته می‌شد که زندگی انسان‌ها را کنترل می‌کند. در یونان باستان مویرای یا همان الهه‌های سرنوشت‌ساز (به یونانی: Μοῖραι) نخ زندگی هر فرد را می‌بافتند و هیچ‌کس، حتی خدایان نیز نمی‌توانست از تصمیم آن‌ها فرار کند. در ادیان توحیدی نیز این باور وجود دارد که تقدیر الهی قابل تغییر نیست و باید آن را پذیرفت. این اعتقاد آرامش روانی به انسان می‌داد و او را از بار مسئولیت مطلق رها می‌کرد.

مفهوم قضا و قدر در اسلام یا مشیت الهی در سایر ادیان الهی نیز موضوعی شبیه به سرنوشت و تقدیر است. این باورها در دل مردم جا باز کرده‌اند و در میان جوامع ریشه دوانده‌اند زیرا می‌توانند به بخشی از مهم‌ترین پرسش‌های وجودی پاسخ بدهند: چرا رنج وجود دارد؟ چرا زندگی ناعادلانه به نظر می‌رسد؟

·       ترس از ناشناخته‌ها

ترس از ناشناخته‌ها

زندگی پر از رویدادهای پیش‌بینی‌ناپذیر است و انسان‌های اولیه برای تحمل این بی‌ثباتی، به ایده‌ای نیاز داشتند که به آن‌ها آرامشی نسبی را ببخشد. «سرنوشت» پاسخ خوبی به این نیاز بود؛ اگر حادثه‌ای رخ می‌داد، با توجیه «سرنوشت چنین بود»، اضطراب خود را کاهش می‌دادند و آن را به‌عنوان شکلی از مکانیسم دفاعی روانی استفاده می‌کردند.

امروزه نیز این سازوکار در ناخودآگاه ما فعال است: وقتی با حادثه‌ای تلخ روبه‌رو می‌شویم و دلیل قانع‌کننده‌ای برای آن پیدا نمی‌کنیم عبارت «شاید قسمت این بوده‌است» یا «سرنوشت این‌طور خواست» تسلی‌بخش روان آزرده ما است.

·       نیاز به معنا و نظم

ذهن انسان ذاتاً به دنبال معنا و الگو است. ما نمی‌توانیم اتفاقات را صرفاً تصادفی ببینیم و اغلب سعی می‌کنیم پشت هر رخدادی، دلیلی منطقی پیدا کنیم. همین نیاز باعث شد مفهوم سرنوشت شکل بگیرد به این معنا که زندگی بی‌معنا و درهم نیست و همه‌چیز در یک تصویر بزرگ‌تر، معنایی منطقی دارد.

از منظر روان‌شناسی وجودی، ایده سرنوشت پاسخی به احساس پوچی است. اگر باور کنیم همه‌چیز از پیش طراحی شده احساس می‌کنیم در جهانی پر از نظم و هماهنگی زندگی می‌کنیم. این باور به‌خصوص در زمان بحران‌ها و لحظات سخت بسیار نجات‌دهنده است.

·       تجربه‌های شخصی

گاهی افراد وقتی با رخدادهای بزرگ زندگی مثل ازدواج، مرگ عزیزان یا موفقیت غیرمنتظره مواجه می‌شوند احساس می‌کنند چیزی فراتر از تصمیم‌های شخصی‌شان در کار بوده است. این تجربه‌ها وقتی به نسل بعد منتقل می‌شود، باور به سرنوشت را عمیق‌تر می‌کند. مادری که می‌گوید: «قسمت بود در جوانی پدرت را ببینم» یا پدری که باور دارد «این شغل تقدیر تو بود»، ناخواسته این نگاه را به فرزندانش منتقل می‌کند. به این ترتیب سرنوشت تبدیل به بخشی از حافظه جمعی نسل‌ها و انسان‌ها می‌شود.

در فرهنگ ایرانی واژه‌هایی چون «بخت» و «اقبال» نشان‌دهنده نقش سرنوشت در زندگی بوده‌اند. در شاهنامه بارها می‌بینیم که قهرمانان بزرگ، با وجود قدرت و شجاعت در برابر «گردش چرخ فلک» ناتوان می‌شوند و شکست می‌خورند. این باور باعث می‌شد انسان‌ها رخدادهای ناگوار را به حساب «قسمت» بگذارند و آرامش بیشتری پیدا کنند.

·       فلسفه کلاسیک، ارسطو و مسئله اختیار

فلسفه کلاسیک، ارسطو و مسئله اختیار

در فلسفه یونان ارسطو از نخستین متفکرانی بود که به مسئله اختیار انسان در برابر تقدیر پرداخت. او معتقد بود اگرچه جهان بر اساس نظم علّی و قوانین طبیعت اداره می‌شود، اما انسان دارای توانایی انتخاب آگاهانه (prohairesis) است. این دیدگاه نشان می‌دهد که حتی در بافتی که نقش سرنوشت پررنگ است انسان همچنان نیاز دارد خود را صاحب قدرت تصمیم‌گیری بداند تا احساس مسئولیت و عاملیت را از دست ندهد.

·       فیلسوفان اسلامی و نسبت اختیار و جبر

در فلسفه اسلامی نیز همواره بحث تقدیر و سرنوشت پررنگ بوده‌است. ابن‌سینا با نگاه عقلانی خود بر سازگاری علم پیشین خدا با اختیار انسان تأکید داشت. ملاصدرا در حکمت متعالیه، نظریه «امر بین‌الامرین» را مطرح کرد و توضیح داد که انسان نه کاملاً مجبور است و نه کاملاً مختار، بلکه در بستری از تقدیر الهی، اختیار معناداری دارد.

·       نقش ادیان در نگاه به قضا و قدر

ادیان الهی به‌ویژه اسلام نیز مسئله سرنوشت را در قالب مفاهیمی چون قضا و قدر، مشیت الهی و اراده خدا مطرح کرده‌اند. در روان‌شناسی دین این اعتقاد کارکردی دوگانه دارد: از یک‌سو آرامش و اعتماد به یک قدرت برتر می‌دهد و از سوی دیگر می‌تواند نوعی واگذاری مسئولیت ایجاد کند. در اسلام بحث قضا و قدر با موضوع اختیار انسان در هم‌ تنیده است. در عمل این نگاه به افراد کمک می‌کند با رنج‌ها و ناعدالتی‌های زندگی کنار بیایند و احساس کنند همه‌چیز بخشی از یک طرح الهی است.

تقدیر و سرنوشت از دیدگاه روانشناسی

روانشناسی معاصر سرنوشت را نه به‌عنوان یک حقیقت ماورایی، بلکه به‌عنوان یک باور و شیوه‌ای برای تفسیر زندگی بررسی می‌کند. به بیان دیگر، مسئله اصلی این نیست که آیا تقدیر وجود دارد یا نه، بلکه این است که باور به تقدیر چه اثری بر افکار، احساسات و رفتار ما می‌گذارد. اجازه بدهید به چند نظریه جالب و مهم در این زمینه بپردازیم:

کانون کنترل؛ کلید فهم جبر و اختیار

یکی از مهم‌ترین نظریه‌ها در زمینه تقدیر و سرنوشت در روانشناسی، مفهوم «کانون کنترل» (به انگلیسی: Locus of Control) است. پژوهش‌ها نشان داده‌اند افرادی که مکان کنترل درونی دارند افسار زندگی را بیشتر در دست خود می‌بینند و مسئولیت انتخاب‌هایشان را می‌پذیرند. آن‌ها در مواجهه با مشکلات اغلب به دنبال راه‌حل‌های تازه هستند و کمتر ممکن است کنترل خود را از دست بدهند. در مقابل کسانی که مکان کنترل بیرونی دارند، بیشتر موفقیت یا شکست را به قدرت شانس، تقدیر یا دیگران نسبت می‌دهند.

نتیجه این تفاوت ساده تأثیر عمیقی بر سلامت روان دارد. کانون کنترل درونی با اعتمادبه‌نفس، انگیزه پیشرفت و تاب‌آوری روانی همراه است اما کانون کنترل بیرونی ارتباط بیشتری با افسردگی، اضطراب و احساس درماندگی آموخته‌شده دارد.

تقدیر به‌عنوان منبعی برای معنا

تقدیر به‌عنوان منبعی برای معنا

روانشناسی لزوما دیدگاهی بدبینانه و منفی نسبت به تقدیر ندارد و گاهی باور به سرنوشت را منبعی برای یافتن معنا می‌بیند. ویکتور فرانکل، بنیان‌گذار معنادرمانی در کتاب «انسان در جست‌وجوی معنا» نشان داد که حتی در شرایطی که همه آزادی‌های بیرونی از انسان گرفته می‌شود هنوز یک آزادی بنیادین باقی است و آن آزادی انتخاب نگرش است. او در اردوگاه کار اجباری نازی مشاهده کرد کسانی‌که رنج خود را بخشی از سرنوشت می‌دانند و معنایی برای آن می‌یابند شانس بیشتری برای بقا و سلامت روان دارند.

از دید فرانکل، تقدیر الزاماً دشمن آزادی نیست بلکه می‌تواند چارچوبی باشد که در دل آن، انسان معنای زندگی را کشف می‌کند.

روانشناسی مثبت‌گرا و بازنویسی روایت

روانشناسی مثبت‌گرا اما زاویه دیگری به مسئله می‌دهد. در این دیدگاه هر فرد زندگی‌اش را همچون یک روایت یا داستان می‌بیند و سرنوشت در اینجا چیزی نیست جز داستانی که ما درباره خودمان می‌سازیم. بنابراین می‌توان پیش‌بینی کرد که در این رویکرد، انسان‌ها می‌توانند روایت زندگی خود را بازنویسی کنند و قدرت انتخاب دارند.

برای مثال، فردی ممکن است شکست شغلی‌اش را به‌عنوان پایان راه خود و بدشانسی صرف بداند یا برعکس، همان رویداد را آغاز فرصتی برای یادگیری و تغییر مسیر زندگی قلمداد کند. تحقیقات نشان می‌دهد کسانی که روایت‌های انعطاف‌پذیر و همراه با ذهنیت رشد از زندگی خود می‌سازند، از سطح بالاتری از امید، رضایت و سلامت روان برخوردار هستند.

تقدیر به‌عنوان سبک مقابله

در روانشناسی سلامت باور به تقدیر گاهی به‌عنوان یک سبک مقابله‌ای عمل می‌کند. وقتی فرد با رویدادی کاملاً خارج از کنترل، مثل ابتلا به یک بیماری لاعلاج یا فقدان عزیزان مواجه است، پذیرش آن به‌عنوان بخشی از تقدیر می‌تواند بار روانی را کاهش دهد و احساس کنترل و مدیریت زندگی را به او پس بدهد.

بنابراین می‌توان اینطور نتیجه گرفت که روانشناسی سرنوشت را، بیش از آنکه حقیقتی بیرونی باشد، بازتابی از نحوه نگرش ما نسبت به جهان می‌داند. اگر باور به تقدیر ما را از مسئولیت و تلاش باز دارد به مانعی روانی تبدیل می‌شود اما اگر به آن به چشم چارچوبی برای معنا و بازنویسی روایت زندگی خود نگاه کنیم می‌تواند به منبعی برای رشد، آرامش و امید بدل شود.

تقدیر از نگاه علم

در نهایت و در توضیح سرنوشت، علم نیز وارد میدان شد و سعی کرد پرسش «آیا ما واقعا در انتخاب، آزاد هستیم؟» را از منظر مغز و ژنتیک بررسی کند. یافته‌های عصب‌شناسی و زیست‌شناسی رفتاری گاهی ما را شگفت‌زده می‌کنند: آیا واقعاً تصمیم‌های ما پیش از آنکه خودمان بدانیم گرفته می‌شوند؟ و اگر چنین است، پس سرنوشت چه معنایی پیدا می‌کند؟

تصمیم‌گیری ناخودآگاه و آزمایش لیبت

تصمیم‌گیری ناخودآگاه و آزمایش لیبت

در دهه ۱۹۸۰ عصب‌شناسی به نام بنجامین لیبت (Benjamin Libet) آزمایشی انجام داد که به یکی از جنجالی‌ترین مطالعات تاریخ علوم اعصاب تبدیل شد. او از شرکت‌کنندگان خواست در لحظه دلخواه خود، دکمه‌ای را فشار دهند و هم‌زمان گزارش کنند که به‌طور دقیق در چه ساعتی تصمیم به این کار گرفته‌اند. نتایج نشان داد فعالیت الکتریکی مغز و آنچه «پتانسیل آمادگی» نامیده می‌شود، حدود چند صد میلی‌ثانیه پیش از آن‌که فرد به‌طور آگاهانه تصمیم بگیرد آغاز می‌شود.

این یافته به این معنا بود که ذهن ناخودآگاه پیش از آگاهی ما تصمیم خودش را گرفته است! برخی دانشمندان نتیجه گرفتند که آزادی انتخاب صرفاً یک توهم است و حتی خود ما نیز بعد از تصمیمی که مغزمان گرفته‌است از آن آگاه می‌شویم.

تفسیرهای مختلف: آیا آزادی توهم است؟

بااین‌حال همه با برداشت لیبت موافق نبودند. برخی عصب‌شناسان و فیلسوفان باور دارند که آزمایش لیبت تنها بخشی از فرآیند تصمیم‌گیری را نشان می‌دهد. آگاهی ما شاید آغازگر این پروسه نباشد، اما می‌تواند کنترل مرحله نهایی را در دست داشته باشد. درواقع طبق باور این دانشمندان، ما این توانایی را داریم که تصمیم ناخودآگاه خود را تأیید یا رد کنیم. در این نگاه، آزادی ما نه در ایجاد اولیه تصمیم، بلکه در وتو کردن یا تغییر آن نهفته است.

به بیان دیگر، ممکن است ناخودآگاه ما مثل نویسنده‌ای تصمیم خود را بنویسد، اما این آگاهی ماست که آن را ویراستاری می‌کند و حتی ممکن است متن را بازنویسی یا رد کند.

ژنتیک و میراث بیولوژیک

علم ژنتیک نشان داده‌است که بسیاری از ویژگی‌های ما، از قد و رنگ چشم گرفته تا گرایش به اضطراب یا خوش‌بینی تحت تأثیر ژن‌هایمان هستند. این مسئله ممکن است این تصور را ایجاد کند که سرنوشت ما در DNA نوشته شده است! بااین‌حال تحقیقات گسترده نشان می‌دهد ژنتیک سرنوشت قطعی نیست بلکه بیشتر مانند قالبی اولیه عمل می‌کند. مثلا ژن‌ها می‌توانند ما را مستعد افسردگی کنند اما این‌که افسرده شویم یا نه به شرایط محیطی و تجربیات زندگی‌مان وابسته است.

اپی‌ژنتیک؛ جایی که محیط و سرنوشت تلاقی می‌کنند

اپی‌ژنتیک؛ جایی که محیط و سرنوشت تلاقی می‌کنند

علم نوین اپی‌ژنتیک نشان داده‌است که ژن‌ها به‌طور ثابت روشن یا خاموش نیستند بلکه بسته به تجربه‌ها و محیط زندگی فعال یا غیرفعال می‌شوند. استرس مزمن، سبک زندگی یا روابط اجتماعی ما می‌توانند روی بیان ژن‌ها اثر بگذارند. این یافته پیام مهمی دارد: حتی اگر محدودیت‌هایی ژنتیکی داشته باشیم، باز هم محیط، سبک زندگی و انتخاب‌های آگاهانه می‌توانند آینده ما را تغییر دهند. در واقع تقدیر ژنتیکی بیشتر از آن‌که یک مسیر قطعی باشد، یک محدوده احتمالات است.

چگونه می‌توان بین تقدیر و اختیار، یک «میانه هوشمندانه» پیدا کرد؟

از آنچه تاکنون گفته‌شد می‌توان این برداشت را داشت که: اگر تقدیر را مطلق بدانیم ممکن است به انفعال و بی‌مسئولیتی کشیده شویم و اگر اختیار را بی‌حد و مرز تصور کنیم، احتمال دارد در برابر ناکامی‌هایی که بخشی از آن‌ها ابدا در کنترل ما نیست، خود را به‌شدت سرزنش کنیم. حقیقت این است که هیچ یک از این دو دیدگاه مطلق نیستند. روان‌شناسی به ما می‌آموزد که واقعیت معمولاً در میانه است. از یک سو نمی‌توان انکار کرد که بسیاری از شرایط زندگی خارج از کنترل ما هستند: ژن‌هایی که به ارث برده‌ایم، خانواده‌ای که در آن به دنیا آمده‌ایم یا حوادث پیش‌بینی‌ناپذیر زندگی که ناخواسته سر راهمان قرار می‌گیرند. اما از سوی دیگر شواهد علمی و تجربی نشان می‌دهند که در دل همین محدودیت‌ها نیز می‌توان روایت خود را از زندگی و برای زندگی نوشت، نگرش خود را انتخاب کرد و مسیرهای تازه‌ای برای رشد پیدا یافت.

پیدا کردن یک «میانه هوشمندانه» یعنی آنچه را نمی‌توان تغییر داد بپذیریم و از آن برای ساخت معنا استفاده کنیم اما در حوزه‌هایی که امکان انتخاب وجود دارد، شجاعانه دست به عمل بزنیم. یعنی به‌جای جنگیدن با سرنوشت یا تسلیم کامل در برابر آن، به‌گونه‌ای زندگی کنیم که گویی تقدیر بستری برای شکوفایی ما است. به تعبیر ویکتور فرانکل، حتی وقتی شرایط بیرونی کاملاً از کنترل ما خارج می‌شود هنوز آزادی درونی برای انتخاب نگرش باقی است. همین آزادی کوچک، سرچشمه بزرگ‌ترین تغییرات زندگی ما است. درواقع راه میانه ما، همان دعای معروف راینهولد نیبور (Reinhold Niebuhr)، فیلسوف آمریکایی است که می‌گوید:

خدایا به من آرامشی عطا کن تا آنچه را نمی‌توانم تغییر بدهم بپذیرم،

جسارتی بده تا آنچه را که می‌توانم تغییر دهم

و خردی که تفاوت این دو را درک کنم.

سخنی با شما

آیا تقدیر و سرنوشت حقیقت دارد؟ نمی‌دانیم! درواقع شاید این پرسش هرگز پاسخی قطعی نداشته باشد. اما مهم‌تر از آن، نحوه مواجهه ما با این پرسش است. باور به سرنوشت می‌تواند یک شمشیر دولبه باشد: گاهی به منبع آرامش ما تبدیل شود و گاهی دامی باشد که قدرت تغییر را از ما بگیرد. اختیار نیز همینطور است و می‌تواند الهام‌بخش باشد یا ما را هدف فشارهای بی‌پایان و کمال‌طلبی‌های بی حد و اندازه قرار دهد. هنر زیستن در این است که زندگی را ترکیبی از جبر و اختیار بدانیم. بخشی از داستان ما از پیش نوشته شده، اما بخش دیگر آن هنوز خالی است و قلم آن نیز در دست ماست. شاید نتوانیم همه ابعاد زندگیمان را کنترل کنیم، اما می‌توانیم نویسنده فصلی از زندگی خود باشیم.

منتظر دیدگاه شما هستیم دیدگاه خود را حتما بنویسید برایمان تا نمایش دهیم
ارسال نظر

ارسال نظر