انتشار محتوای دوره‌ها، تحت هر شرایط و به هر شکلی، ممنوع است و پیگرد قانونی دارد

انتشار محتوای دوره‌ها در هر شرایطی پیگرد قانونی دارد

احساس پوچی را بشناسید و بر آن غلبه کنید

چرا احساس پوچی را تجربه می‌کنیم؟ چگونه آن را مدیریت کنیم؟ آیا می‌توان این احساس را برای همیشه از بین برد؟

احساس پوچی را بشناسید و بر آن غلبه کنید
11 دقیقه
اشتراک گذاری

فهرست مطالب

اگر احساس پوچی را تجربه کرده باشید می‌دانید که چطور می‌تواند انسان را از پا در بیاورد. همکار قدیمی‌ام در رابطه با تجربه احساس پوچی می‌گفت «من سوگ را تجربه کرده‌ام، سال‌ها با افسردگی جنگیده‌ام و جان سالم به در برده‌ام، این یک قلم را نمی‌دانم باید چکار کنم!»، «وقتی در سوگ مادر نشستم می‌دانستم دلتنگ اویی هستم که دیگر حضور ندارد. وقتی با افسردگی دست به گریبان بودم غم امانم را بریده بود اما می‌دانستم آنچه روبروی من است چیست و چگونه تجربه‌اش می‌کنم. اما وقتی احساس پوچی می‌کنم انگار انتهای یک چاه تاریک گیر افتاده‌ام اما حتی نمی‌دانم چرا باید کمک بخواهم!»

فکر می‌کنم هیچکس به اندازه او نمی‌توانست این حجم از عجز و ناتوانی، درد و رنجی که در دل احساس پوچی وجود دارد را به زبان بیاورد. اما این احساس واقعا چیست و چطور می‌تواند تا این اندازه آسیب برساند؟ آیا راهی برای غلبه بر آن وجود دارد؟

احساس پوچی دقیقا چیست؟

احساس پوچی دقیقا چیست؟

احساس پوچی (به انگلیسی: Feelings of Emptiness) یکی از دردناک‌ترین شرایطی است که انسان می‌تواند تجربه کند. بسیاری آن را به شکل کرختی، بی‌تفاوتی، کسالت مزمن، بی‌حوصلگی یا تجربه خالی بودن از درون، در ناحیه شکم یا قفسه سینه توصیف می‌کنند. انگار چیزی در وجود ما کم است و هیچ نامی برایش پیدا نمی‌شود.

اگر شما هم چنین حسی را تجربه کرده‌اید بدانید که تنها نیستید. پوچی تجربه‌ای است که به طرز عجیبی میان انسان‌ها رایج است؛ اما کمتر درباره آن صحبت می‌شود، زیرا نامرئی است.

پوچی احساسی گنگ و مبهم است. وقتی فرد آن را حس می‌کند، انگار دیگر چیزی اهمیت ندارد، هیچ اتفاقی نمی‌تواند شعله‌ای را در او روشن کند و زندگی دیگر دلیلی برای تلاش کردن باقی نگذاشته است. این حالت ممکن است با سردرگمی، احساس رهاشدگی، احساس ناآشنایی نسبت به بدن یا نگاه کردن به زندگی از بیرون همراه شود. بسیاری از افراد می‌گویند: انگار چیزی باید باشد، اما نیست. نمی‌دانم چیست، فقط می‌دانم که بوده اما دیگر نیست.

احساس پوچی را اشتباه نگیرید!

واژه «پوچی» در زبان روزمره ما بیش از حد کلی است و گاهی هر نوعی از بی‌حوصلگی یا بی‌حسی را در بر می‌گیرد. اما در روان‌شناسی پوچی معنای دقیق‌تری دارد و نباید آن را با حالات زیر اشتباه گرفت.

·        احساس پوچی و افسردگی برابر نیستند

در تجربه افسردگی، فرد با غمی عمیق، ناامیدی، خودسرزنشی و کاهش انرژی دست و پنجه نرم می‌کند. درحالی‌که در پوچی فرد بیشتر سردرگم است تا غمگین. احساس غالب او، نوعی از بی‌معنایی است و با احساس گناه یا شکست تفاوت دارد.

افسردگی می‌تواند پوچی ایجاد کند، اما احساس پوچی لزوما با افسردگی همراه نیست.

·        پوچی به‌معنای بی‌تفاوتی هم نیست

احساس پوچی را اشتباه نگیرید!

بی‌تفاوتی یعنی خودخواسته به یک موضوع خاص اهمیت نمی‌دهیم اما در احساس پوچی می‌خواهیم موضوع برایمان مهم باشد اما نیست. در بی‌تفاوتی، فرد نسبت به محرک‌ها واکنش نمی‌دهد. در پوچی، فرد تلاش می‌کند ارتباط برقرار کند اما موفق نمی‌شود.

·        احساس پوچی با کرختی هیجانی متفاوت است

کرختی هیجانی (به انگلیسی: Emotional Numbness) به معنی کم‌حسی یا بی‌حسی احساسی است و معمولاً بعد از تجربه یک رویداد تکان‌دهنده، آسیب روانی یا فرسودگی شدید رخ می‌دهد. در چنین شرایطی، ذهن انسان همه هیجانات را خاموش می‌کند. اما در پوچی، هیجانات و احساسات خاموش نیستند و تجربه می‌شوند، تنها جهت و معنای مشخصی ندارند.

·        پوچی را نباید با آنهدونیا اشتباه گرفت

آنهدونیا به‌معنای بی‌لذتی یا ناتوانی در لذت بردن است. برای نمونه، فرد غذا می‌خورد اما لذت نمی‌برد، با دوستانش می‌خندد اما شادی واقعی حس نمی‌کند. در پوچی، مشکل لذت نیست بلکه معنا است. فردی که احساس پوچی دارد شاید بتواند از تجربه‌هایی لذت ببرد، اما نمی‌داند برای چه زندگی می‌کند.

پوچی درواقع یک حالت روانی مستقل است که با گم کردن جهت، گسست از معنا و ناتوانی در اتصال به خود درونی تعریف می‌شود.

ریشه‌های زیستی و ذهنی احساس پوچی

احساس پوچی یک تجربۀ ذهنی مبهم نیست؛ بلکه ریشه‌های عمیقی در ساختار مغز و نحوه پردازش معنای زندگی دارد. پژوهش‌های علوم اعصاب نشان می‌دهند که مجموعه‌ای از شبکه‌های عصبی، مواد شیمیایی مغز و سازوکارهای تکاملی در شکل‌گیری این تجربه نقش دارند. در این بخش، احساس پوچی را با زبان عصب‌شناختی بررسی می‌کنیم. اگر علاقه‌ای به ابعاد علمی این موضوع ندارید می‌توانید این بخش از مقاله را رد کنید و به مطالعه بخش بعدی یعنی علل تجربه احساس پوچی بپردازید.

·       نقش شبکه حالت پیش‌فرض (DMN) و پرسه‌زنی ذهنی

نقش شبکه حالت پیش‌فرض (DMN) و پرسه‌زنی ذهنی

شبکه حالت پیش‌فرض مغز (به انگلیسی: Default Mode Network) زمانی فعال می‌شود که ذهن در حال استراحت، خیال‌پردازی، فکر کردن به گذشته یا آینده یا جستجوی معنای زندگی است. این شبکه مرکز گفت‌وگوی درونی و بازتاب درباره خود است.

وقتی این شبکه بیش‌فعال می‌شود، ذهن بیش از حد به سمت خودتحلیلی منفی، نشخوار فکری، مقایسه‌های درونی یا سؤالات حل‌نشدۀ وجودی می‌رود. در چنین حالتی فرد ممکن است احساس کند از خود جدا شده، مسیر را گم کرده یا معنا را از دست داده‌است. این همان حالتی است که به شکل خالی بودن تجربه می‌شود.

·       کاهش معنا و افزایش فعالیت شبکه‌های مرتبط با خودآگاهی منفی

برخی مطالعات نشان می‌دهند که وقتی احساس می‌کنیم زندگی بی‌معنا است، فعالیت نواحی مغزی مرتبط با خودآگاهی منفی افزایش پیدا می‌کند. این نواحی با ارزیابی خود، احساس ناکافی بودن و جستجوی معنا در ارتباط هستند. در چنین وضعیتی، مغز در یک چرخه قرار می‌گیرد: هرچه معنا کمتر می‌شود، این شبکه‌ها فعال‌تر می‌شوند و این فعال‌سازی بیشتر، حس پوچی را تشدید می‌کند.

به همین دلیل است که احساس پوچی در برخی افراد به حالتی مزمن تبدیل می‌شود.

·       نقش انتقال‌دهنده‌های عصبی در تجربۀ پوچی

نقش انتقال‌دهنده‌های عصبی در تجربۀ پوچی

مواد شیمیایی مغز (نوروترنسمیترها) نقش مهمی در تعیین سطح انگیزش، خلق‌و‌خو و توانایی معنابخشی به تجربه‌ها دارند. برای مثال:

  • دوپامین، سوخت انگیزه است و میزان ترشح آن با انگیزش، احساس دریافت پاداش و احساس پیشرفت ارتباط دارد. وقتی سطح دوپامین کاهش پیدا می‌کند یا حساسیت گیرنده‌ها کم می‌شود، فرد احساس می‌کند هیچ موضوعی هیجان‌انگیز نیست و اهداف او بی‌اهمیت شده‌اند. این حالت به‌راحتی می‌تواند زمینۀ پوچی را فراهم کند.
  • سروتونین، تنظیم‌کننده خلق است. این هورمون نقش مهمی در تنظیم خلق، ثبات هیجانی و احساس رضایت دارد. کاهش سروتونین با کاهش معناداری امور، احساس رضایت درونی و کمرنگ کردن تاثیر تجربیات مثبت بر حالات روانی فرد همراه است. به همین دلیل اختلال در سیستم سروتونین گاهی با تجربه پوچی همراه می‌شود.
  • به هورمون گابا، ترمز ذهن نیز می‌گویند زیرا انتقال‌دهنده‌ای است که مانند ترمز مغز عمل می‌کند و آرامش ذهنی ایجاد می‌کند. وقتی سطح گابا پایین باشد، ذهن حالت بی‌قراری، تفکر سردرگم و ناتوانی در اتصال با احساسات عمیق پیدا می‌کند. کمبود گابا باعث می‌شود ذهن نتواند آرام بگیرد و معنا را احساس کند، در نتیجه تجربه خالی بودن و پوچی تشدید می‌شود.

مغز انسان به معنا نیاز ذاتی دارد. معنا تنها یک مفهوم فلسفی نیست بلکه یک نیاز زیستی و تکاملی نیز هست. بقا و امنیت انسان، وابسته به هدفمندی و اتصال اجتماعی او است. مغز ما برای بقا نیاز دارد بداند چرا باید ادامه دهد؛ بنابراین سیستم‌های انگیزشی و تصمیم‌گیری بدون احساس معنا مختل می‌شوند.

به‌همین دلیل وقتی معنا کم می‌شود، سیستم‌های عصبی در سطح زیستی دچار بی‌جهتی و سردرگمی می‌شوند و ما آن را به شکل پوچی تجربه می‌کنیم.

چرا احساس پوچی را تجربه می‌کنیم؟

تجربه حس پوچی معمولا یک دلیل واحد ندارد بلکه نتیجه تلاقی عوامل روانی، زیستی، شخصیتی و تجربه‌های زندگی است. هر انسانی ممکن است از مسیر متفاوتی به این احساس برسد، اما الگوهای مشترکی وجود دارد که پژوهش‌ها و تجربه‌های بالینی آن‌ها را تأیید می‌کنند.

1.   از خود واقعی‌مان فاصله گرفته‌ایم

وقتی نتوانیم طبق ارزش‌ها، نیازها و تمایلات درونی‌ خود زندگی کنیم، کم‌کم ارتباطمان با خود اصیل قطع می‌شود. در چنین وضعیتی احساس می‌کنیم زندگی را برای دیگران یا براساس توقعات بیرونی پیش برده‌ایم نه به خاطر خودمان با بر اساس ارزش‌های فردی‌مان. نتیجه این گسست، تجربه‌ای شبیه خالی شدن از درون است.

2.   با بی‌معنایی وجودی و سردرگمی در مسیر زندگی روبرو هستیم

گاهی پوچی نتیجه توقف رشد است. وقتی هدف روشنی نداریم، احساس پیشرفت در امور را تجربه نمی‌کنیم و حتی گاهی نمی‌دانیم برای چه تلاش می‌کنیم، مغز به حالتی از سرگردانی وارد می‌شود. وقتی حرکت ما جهت مشخصی ندارد، انگیزش و هیجان طبیعی زندگی کاهش می‌یابد و جای آن را بی‌تفاوتی و پوچی می‌گیرد.

3.   همواره هیجاناتمان را سرکوب می‌کنیم

سرکوب هیجانات

برخی افراد از کودکی یاد گرفته‌اند هیجانات خود را نادیده بگیرند یا آن‌ها را کنترل کنند تا قوی به نظر برسند. اما وقتی هیجانات سال‌ها به‌شکل سالم خود ابراز یا بیان نشوند یا به رسمیت شناخته نشوند، سیستم عاطفی به‌تدریج خاموش می‌شود. نتیجه این خاموشی، احساسی شبیه تهی بودن است؛ انگار هیچ هیجانی باقی نمی‌ماند که بتواند معنا بسازد. بنابراین شناخت احساسات و هیجانات و نحوه ابراز آن‌ها موضوعی است که از کودکی باید به افراد آموخته شود.

4.   فشارهای روانی مزمن و فرسودگی را تحمل می‌کنیم

استرس طولانی‌مدت، کار بیش از حد، مسئولیت‌های سنگین و زندگی ماشینی، ذهن را به‌تدریج از لذت‌ها و انگیزه‌های طبیعی جدا می‌کند. وقتی انرژی روانی تحلیل می‌رود، معنا ساختن سخت‌تر می‌شود و پوچی به‌عنوان نشانه‌ای از خستگی عمیق ذهنی ظاهر می‌شود.

5.   با تروما و تجربیات تکان‌دهنده روبرو شده‌ایم

افرادی که آسیب‌های روانی را چه در کودکی و چه در بزرگسالی پشت سر گذاشته‌اند، گاهی احساس می‌کنند ارتباطشان با جهان یا با خود قطع شده‌است. این گسست روانی، گاهی نیز خود را به شکل بی‌معنایی شدید و احساس پوچی نشان می‌دهد.

6.   از نظر عاطفی تنها هستیم و رابطه معناداری نداریم

انسان موجودی اجتماعی است و مغز ما برای بقا به پیوندهای انسانی نیاز دارد. وقتی روابط عمیق، گفت‌وگوهای صمیمانه یا احساس تعلق کم می‌شود، فرد احساس می‌کند بخشی از هویت و هدفش را از دست داده است. احساس پوچی و تنهایی ارتباط تنگاتنگی دارند.

7.   با کمال‌گرایی و مقایسه دائمی خود با دیگری درگیر هستیم

فردی که همیشه خود را با استانداردهای غیرواقع‌بینانه می‌سنجد، کم‌کم از فعالیت خسته و دلزده می‌شود، زیرا هیچ نتیجه‌ای هرگز برای او به اندازه کافی خوب نیست. در این حالت، انگیزه از بین می‌رود و جای آن را احساس پوچی می‌گیرد. کمالگرایی می‌تواند به‌سادگی به احساس پوچی و ناامیدی از زندگی مرجع شود و در نهایت فرسودگی و افسردگی را به‌همراه داشته باشد. به همین دلیل است که شناخت علائم کمال‌گرایی و چگونگی مواجهه با آن اهمیت پیدا می‌کند.

8.   بین زندگی واقعی و زندگی ایده‌آل ما شکاف افتاده‌است

بین زندگی واقعی و زندگی ایده‌آل ما شکاف افتاده‌است

گاهی فرد سال‌ها برای دستیابی به هدفی خاص تلاش می‌کند، اما وقتی به آن می‌رسد آن احساسی که تصورش را می‌کرد و انتظارش را داشت تجربه نمی‌کند. این ناهم‌خوانی دردناک ممکن است با احساس پوچی و سردرگمی همراه شود، احساسی که نمی‌توان به‌سادگی نامی برای آن پیدا کرد.

9.   تغییرات بزرگ زندگی را تجربه می‌کنیم

اتمام یک رابطه، مهاجرت، از دست دادن شغل، فارغ‌التحصیلی، بازنشستگی و حتی گاهی موفقیت‌های بزرگ می‌توانند به خلأ معنایی موقت منجر شوند. در این شرایط، ذهن ما می‌خواهد مسیر تازه و معناداری برای خود بسازد. در این فاصله زمانی ممکن است احساس پوچی پدیدار شود.

چه زمانی احساس پوچی را جدی بگیریم؟

تجربه پوچی همیشه خطرناک یا غیرعادی نیست. گاهی ذهن در دوره‌های انتقال، خستگی یا تغییرات زندگی دچار نوعی سردرگمی موقت می‌شود. اما زمانی هست که پوچی از یک حالت گذرا به یک علامت هشدار تبدیل می‌شود و نیاز به بررسی جدی دارد. برای تشخیص این حالت خاص، موارد زیر می‌توانند کمک‌کننده باشند:

·       وقتی پوچی با نشانه‌های هیجانی، فکری و جسمی همراه است

پوچی می‌تواند خودش را در چند سطح هیجانی، فکری و جسمانی نشان دهد. وقتی این علائم همگی به‌طور هم‌زمان بروز پیدا کنند احتمالا احساس پوچی صرفاً یک احساس ساده نیست، بلکه تبدیل به یک تجربه پیچیده روانی شده است.

·       وقتی احساس پوچی مزمن می‌شود

برای بسیاری افراد، پوچی گذراست؛ یعنی پس از یک اتفاق خاص رخ می‌دهد، شدت زیادی ندارد، با استراحت یا حل شدن مشکل کاهش می‌یابد و بر زندگی روزمره اثر جدی نمی‌گذارد. اما پوچی مزمن حالتی است که نیازمند بررسی دقیق‌تر است. نشانه‌های پوچی مزمن عبارت‌اند از:

  • ادامه‌ یافتن برای چند هفته یا ماه
  • تاثیر بر کیفیت کار، روابط یا عملکرد روزمره
  • آسیب به انگیزه‌های بنیادی
  • احساس بی‌هدفی دائمی
  • دور شدن از علایق قدیمی
  • ناتوانی در تجربه هیجانات عمیق

پوچی مزمن معمولا با ریشه‌های عمیق‌تری مانند فرسودگی، افسردگی پنهان، اختلالات معنا، یا گسست از هویت در ارتباط است.

چه زمانی مراجعه به روان‌درمانگر ضروری است؟

چه زمانی مراجعه به روان‌درمانگر ضروری است؟

مراجعه به متخصص نه‌تنها نشانه ضعف نیست بلکه اقدامی پیشگیرانه و مهم است. موارد زیر نشان می‌دهد که بهتر است فرد با روان‌درمانگر صحبت کند:

  • احساس پوچی بیش از یک تا دو ماه ادامه دارد و شدت آن کم نشده‌است
  • همراه با اضطراب، افسردگی یا حملات پانیک است
  • عملکرد شغلی یا تحصیلی افت کرده‌است
  • فرد احساس می‌کند نمی‌تواند با کسی صحبت کند
  • احساس پوچی و بی ارزشی با افکار خطرناک و آسیب به خود همراه شده‌است
  • پوچی منجر به کناره‌گیری از روابط یا فعالیت‌های مهم شده‌است
  • پس از تجربه تروما یا فقدان سنگین، احساس پوچی تشدید شده‌است

در این شرایط درمانگر می‌تواند به بررسی دقیق علل زمینه‌ای و ریشه مسائل کمک کند، ساختار ذهنی سازمان‌دهی شود و سیستم معنا بازسازی گردد.

چگونه از احساس پوچی عبور کنیم؟

غلبه بر پوچی یک مسیر یک‌شبه نیست اما مجموعه‌ای از گام‌های عملی می‌تواند ذهن را از حالت خالی و بی‌جهتی به سمت معنا، اتصال و بازیابی انگیزه هدایت کند. در این قسمت به‌طور اجمالی به مجموعه راهکارهایی می‌پردازیم که به عبور از احساس پوچی و غلبه بر آن کمک می‌کنند.

1.   اتصال دوباره با بدن

پوچی اغلب حاصل آسیب به بد‌ن‌آگاهی و خودآگاهی است. به همین دلیل تمریناتی مانند تنفس عمیق، یوگا یا پیاده‌روی ذهن‌آگاهی، اسکن بدن و نرمش روزانه کمک می‌کنند ذهن از حالت سرگردانی به حضور در لحظه بازگردد. حضور جسمی، مقدمه بازگشت به هیجانات و سپس معنا است.

2.   بازتنظیمی شبکه حالت پیش‌فرض ذهن

مدیتیشن، ذهن‌آگاهی و نوشتن روزانه می‌تواند فعالیت بیش‌ازحد DMN را تعدیل کند. این مجموعه تکالیف، ذهن را از نشخوار فکری به سمت تفکر سازنده هدایت می‌کند و احساس کنترل و مدیریت زندگی را افزایش می‌دهد.

3.   ساخت معناهای کوچک روزمره

معنای زندگی لزوما یک مفهوم فلسفی یا بزرگ نیست و گاهی از فعالیت‌های ساده می‌آید. مراقبت از یک گیاه، کمک به دیگری، انجام یک کار کوچک مفید و یادگیری یک مهارت تازه همگی می‌توانند احساس هدفمندی را احیا کنند.

4.   بازگشت به ارزش‌ها

یکی از مؤثرترین روش‌های درمان احساس پوچی، شناسایی ارزش‌های شخصی است. از خود بپرسیم: «چه چیز برای من مهم است؟» وقتی ارزش‌ها مشخص می‌شوند، مسیر زندگی روشن‌تر می‌شود و پوچی جای خود را به هدفمندی می‌دهد.

5.   احیای ارتباطات عمیق

روابط انسانی معنادار می‌توانند شکاف پوچی را پر کنند. گفت‌وگوهای صمیمانه، شراکت در فعالیت‌ها و حضور در کنار کسانی که احساس امنیت ایجاد می‌کنند همگی ذهن را به احساس تعلق بر می‌گردانند.

6.   رسیدگی به نیازهای اساسی

خواب کافی، تغذیه مناسب، روتین مشخص و کاهش استرس مزمن، زمینه ذهنی را برای بازگشت معنا فراهم می‌کنند. ذهن خسته، توانایی ساختن معنا ندارد. افراد بسیاری گزارش کرده‌اند که احساس پوچی آن‌ها تنها ناشی از کم‌خوابی یا بر هم خوردن روتین زندگی به‌طور موقت بوده‌است.

7.   بازسازی هویت

در بسیاری افراد، پوچی نتیجه هویت مبهم است. تمریناتی مانند مشاهده نقاط قوت، یادداشت‌برداری از تجربه‌ها، تحلیل علاقه‌مندی‌ها و گفتگو با درمانگر کمک می‌کند فرد بر بحران هویت غلبه کند و خود و نیازهایش را بشناسد.

8.   دنبال کردن تجربه‌های تازه

دنبال کردن تجربه‌های تازه

تجربه‌های جدید مغز را فعال می‌کنند، دوپامین را افزایش می‌دهند و احساس تازگی ایجاد می‌کنند. این تجربه‌ها لازم نیست بزرگ یا عجیب باشند؛ یک تغییر ساده در مسیر رفت و آمد روزانه یا یادگیری یک مهارت کوچک می‌تواند ذهن را از بی‌حسی و تجربه پوچی بیرون بیاورد.

9.   کار با درمانگر وجودی

اگر پوچی عمیق یا مزمن است، درمان وجودی، طرحواره‌درمانی، درمان مبتنی بر ACT یا معنادرمانی می‌توانند کمک کنند فرد ریشه‌های پوچی را کشف کند و از نو ساختار ذهنی معناداری بسازد.

کلامی با شما

اگر احساس پوچی را تجربه می‌کنید، شما فرد ضعیفی نیستید. باور کنید که زندگی گاهی باید بدون معنا پیش برود تا برای خود معنایی پیدا کند. پوچی به معنای شکست نیز نیست. لزوما هم با افسردگی و اختلالات روانی همراه نیست. معنای زندگی برای هر فردی متفاوت است و همه برای دست یافتن به آن، زمان یکسانی را صرف نمی‌کنند.

اولین و شاید بزرگ‌ترین قدمی که می‌توان در برابر احساس پوچی برداشت، پذیرفتن آن بدون برچسب زدن یا بزرگ‌نمایی است. پوچی همان پوچی است و قرار نیست بار معنایی واژه‌های دیگر را هم به دوش بکشد. افراد بسیاری با گام‌های کوچک اما مستمر به این احساس دردناک غلبه کرده‌اند. شما هم می‌توانید یکی از آن‌ها باشید؛ البته اگر خودتان بخواهید.

منتظر دیدگاه شما هستیم دیدگاه خود را حتما بنویسید برایمان تا نمایش دهیم
ارسال نظر

ارسال نظر